![]() |
![]() |
|
| وقتی که شانه هایم زیر بار حادثه می خواست بشکند. یک لحظه از خیال پریشان من گذشت:" بر شانه های تو..." |
|
به سراغ من اگر می آیید،
پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی است. پشت هیچستان رگهای هوا،پر قاصدهایی است که خبر می آرند،از گل واشده دورترین بوته خاک. روی شن ها هم،نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه معراج شقایق رفتند. پشت هیچستان،چتر خواهش باز است: تا نسیم عطشی در بن برگی بدود، زنگ باران به صدا می آید. آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی،سایه نارونی تا ابدیت جاری است. به سراغ من اگر می آیید،نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 23:33 توسط مهسا |
|
|
سلاممممممممممممممممممممممممممممممممم
عیدتون مبارککککککککککککک من که عاشششششششق نیمه شعبانم شما چطور؟ بعد از مدتها امروز می خوام آپ کنم! دلتون خیلیییییییییییییییییییییییی تنگیده بود برام نه؟؟؟؟؟
داستان غم هجران تو گفتم با شمع آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد...
*اگر جوان می دانست و پیر می توانست دنیا بهشت می شد...
*عشق را نمی توان در دیگری یافت،عشق را باید در خود بیابیم و به سادگی بیدارش کنیم.اما... برای این کار نیاز به دیگری داریم!
*ما گرایش داریم چیزهایی را ببینیم که وجود ندارند و چشم بر درس هایی می بندیم که درست جلوی چشم ماست!!
**و هیچ پرنده ای به ارتفاع من نمی رسد...**
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 14:36 توسط مهسا |
|
|
* راهی که به بهشت می رود نزدیکست!!* من به آن راه دوردست می روم راهی که تنها به خدا می رسد....
**خدا نه برای خورشید و نه برای زمین بلکه به خاطر گلهایی که برایمان میفرستد چشم به راه پاسخ است...** |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 0:49 توسط مهسا |
|
|
ما از خدا گمشده ایم او به جستجوست چون ما نیازمند و گرفتار آرزوست گاهی به برگ لاله نویسد پیام خویش گاهی درون سینه ی مرغان به های و هوست در خاکدان ما گوهر زندگی گم است این گوهری که گم شده ما ایم یا که اوست...!
هزاران معجزه میان آسمان و زمین معطل است دستی باید تا معجزه ها را فرود آورد و آن دست جوانمرد است... (عرفان نظر آهاری) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 2:43 توسط مهسا |
|
|
***سلام
عید نوروز همه جا سبز و قشنگه همه جا آفتابی و رنگاورنگهههه عیدتون مبارککککککککککککککک
همه می پرسند: چیست در زمزمه ی مبهم آب؟چیست در همهمه ی دلکش برگ؟چیست در بازی آن ابر سپید٫ که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟چیست در خلوت خاموش کبوتر؟چیست در کوشش بی حاصل موج؟چیست در خنده ی جام٫که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟
نه به ابر٫نه به آب٫نه به برگ٫نه به این خلوت خاموش کبوتر٫نه به این آتش سسوزنده که لغزیده به جام٫من به این جمله نمی اندیشم... من مناجات درختان را هنگام سحر٫رقص عطر گل را با باد٫نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه٫صحبت چلچله ها را با صبح٫نبض پاییزه ی هستی را با گندم زار٫همه را می شنوم٫می بینم٫من به این جمله نمی اندیشم... به تو می اندیشم... ای سراپا همه خوبی٫تک و تنها به تو می اندیشم. همه وقت٫همه جا٫من به هر حال به تو می اندیشم. تو بدان این را٫تو بدان٫تو بیا٫تو بمان با من تنها تو بمان...
تو بتاب جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب... من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند...
اینک که من به پای تو افتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز تو بگیر٫تو ببند.تو بخواه. پاسخ چلچله ها را تو بگو. قصه ی ابرها را تو بخوان. تو بمان با من تنها تو بمان با من تو بمانبا من تنها٫تو بمان در رگ ساغر هستی تو بنوبجوش من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست... آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش
نوش جونت!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 22:42 توسط مهسا |
|
|
*ذهن من چون قایق طوفان زده در تلاطم است...
آیا این قایق را کمک میدهی تا من خواست تو را دریابم؟! خدایا با انجام خواست توست که آدمی به آرامش و بالاترین نیکیها دست می یابد...
*خدای من! دیگر بی تو نمی توانم زندگی کنم! هر رشته ی تنم هر نفسم می خواند معبودم٬ معبود من! بیا... بیا خود را به من بنما خدای من.....
خدایا! مگذار دعا کنم مگذار دعا کنم که مرا از دشواری های زندگی مصون داری! مگذار دعا کنم تا در رویارویی با آنها بی باک و شجاع باشم! مگذار از تو بخواهم مرا تسکین دهی! بلکه... توان چیرگی بر آنها را بر من ببخش... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 0:55 توسط مهسا |
|
|
عیدتون مبارک!!(یه ذره دیره ولی خوب....)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 13:4 توسط مهسا |
|
|
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند...
آرزوهایت را در آسمان بجوی... محبوبت را به تو خواهد داد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 13:1 توسط مهسا |
|
|
*** تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی تو جنان شبنم پاک سحری٫نه... از آن پاکتری تو بهاری٫ نه! بهاران از توست از تو می گیرد وام هر بهار این همه زیباایی را....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 8:21 توسط مهسا |
|
|
*نترس! تفکر کن٫ توکل کن٫ آستین را بالا بزن
خدا پیش از تو آمدهاست....
*ما گاهی آن قدر از مورد قبول واقع نشدن هراس داریم که پیش از آنکه دیگران ما رت نپذیرند ما آن را در حق خود انجام می دهیم!!
*اگر کسی را دوست داری بگذار برود٫ اگر بازگشت همیشه متعلق به توست و اگر برنگشت... از ابتدا نیز تعلقی به تو نداشته!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 7:56 توسط مهسا |
|
|
سلام!!!
به به پارسال دوست امسال آشنا این مدتی که نبودم خیلی سختی کشیدین نههههه؟!! میدونم میدونم قطرههههههههههههههههههههههههههههه دلم برات قد نخود شدهههه!! شقایق جان خوبن ایشالللا! من دارم برای کنکور می خونم(برای بار دییییم)!برای همین دیر آپ کردم.
*وندایی به من میگوید:"گرچه شب نزدیک است دل قوی دار! سحر نزدیک است."
*چراغی در دست چراغی در برابرم من به جنگ با سیاهی میروم!
*خمیده پشت از آن گشتند پیران روزگار که اندر خاک می جویند ایام جوانی را...
*رنج گل بلبل کشید و شهرتش را باد برد! بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد!
وایییییییییی اینو خودم خیلی دوست دارم!!
*"....غم دل با تو می گویم غار! بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟! صدای نالنده پاسخ داد: " آری نیست؟!"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 8:3 توسط مهسا |
|
|
از آسمان شب من ستاره می بارید نگاه به چشم تو کردم اشاره می بارید
تو آمدی به سراغم و باز خند یدی و طعم عطر نگاهت دوباره می بارید تو از تبارنسیمی و مملو از احساس کز عشق ناب به رویت نظاره می بارید چه شعله ای به نگاهم گرفتی از عشقت که جای اشک ز چشمم گلاره می بارید قسم به عشق و وفاداری و نور که دیشب از غزلم استخاره می بارید شبی که اسم عزیزت مرور می کردم به شام کوچه ی دل ماه پاره می بارید فدای صبح وجودت امید یلداها فدای چشم تو کز آن شراره می بارید فقط به لطف تو بود اوج قله ی رویا کز آسمان شب من ستاره می بارید...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 23:18 توسط مهسا |
|
|
سلام!
نماز روزه هاتون قبول!(برای من هم دعا کنید) وباز هم پیشنهاد می کنم این شعرو بخونید!!
علی بود و همراز او فاطمه و در پیش آنها سه فرزندشان همه روزه بودند و در انتظار که روید گل نازنین اذان همه روزه بودند و افطار شد و یک سفره ی ساده روی زمین دو تا قرص نان بود و یک کاسه شیر و یک کاسه ی آب٬ تنها همین! فقیری به در زد:"کسی خانه نیست؟" "من بینوا را کمی نان دهید" صدایش که بوی غم و درد داشت به گوش همان روزه داران رسید نگاهی به یکدیگر انداختند گل خنده بر چهره ها نقش بست و تصویر تصمیمی از همدلی بر آن چهره های خدایی نشست علی از سر سفره بر خاست زود به یک دست نان و به یک دست شیر غذا را علی برد تا پشت در نباید گرسنه بماند فقیر سر سفره٬ آن شب جز آن پنج گل خدا بود و آواز و مهتاب بود همه روزه بودند و افطارشان به جز مهربانی فقط آب بود!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 23:36 توسط مهسا |
|
|
"سلام ای شب! شب پاییز!
سلام ای لحظه های خوب، سرشار از جمیل جاری هستی، عیار خوش ترین آمیزه ی هشیاری و مستی سلام ای خلوت پاک نجیب، ای ژرفنای زلال حس و اندیشه سلام ای باغ ای بیشه."
و باران نرم نرم از خیمه های روشن مهتاب می بارید. و زیر گام هایم خش خش خشک خزان تر می شد و خاموش و من پرشو ر از شگفتی،باز:
"ببار، ای روشنلی پاک، فرو ریز ای نخستین نم نم باران پاییزی زلالت را بر این افتاده تر از خاک."
.... مهدی اخوان ثالث
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 15:46 توسط مهسا |
|
|
***این شعر رو حتما بخونید! نگاه به بلندیش نکنید قشنگههههههه
پیش از اینها فکر میکردم خدا خانه ای دارد کنار ابرها مثل قصرپادشاه قصه ها خشتی از الماس وخشتی از طلا پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه، برق کوچکی از تاج او هر ستاره پولکی از تاج او اطلس پیراهن او آسمان نقش روی دامن او کهکشان رعد و برق شب طنین خنده اش سیل و طوفان نعره ی توفنده اش دکمه ی پیراهن او آفتاب برق تیر و خنجر او ماهتاب هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود آن خدا بی رحم بود و خشمگین خانه اش در آسمان دور از زمین بود اما در میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت هر چه می پرسیدم از خود از خدا از زمین از آسمان از ابرها زود می گفت این کار خداست پرس و جو از کار او کاری خطاست هر چه می پرسی جوابش آتش است آب اگر خوردی عذابش آتش است تا ببندی چشم کورت می کند تا شدی نزدیک دورت می کند گکج گشودی دست سنگت می کند ک کج نهادی پا لنگت می کند تا تا خطا کردی عذابت می کند در در میان آتش آبت می کند با باهمین قصه دلم مشغول بود خ خوابهایم خواب دیو و غول بود خ خواب می دیدم که غرق آتشم در در دهان شعله های سر کشم در دهان اژدهایی خشمگین بر سرم باران گرز آتشین محو می شد نعره هایم بی صدا در طنین خنده ی خشم خدا نیت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا هر چه می کردم همه از ترس بود مثل از بر کردن یک درس بود م مثل تمرین حساب و هندسه م مثل تنبیه مدیر مدرسه تل تلخ مثل خنده ای بی حوصله س سخت مثل حل صدها مسئله م مثل تکلیف ریاضی سخت بود م مثل صرف فعل ماضی سخت بود تا تا که یک شب دست در دست پدر ر راه افتادم به قصد یک سفر در میان راه در یک روستا خانه ای دیدم خوب و آشنا زود پرسیدم پدر اینجا کجاست؟ گفت اینجا خانه ی خوب خداست گفت اینجا می شود یک لحظه ماند گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند با وضویی دست و رویی تازه کرد با دل خود گفت و گویی تازه کرد گ گفتمش پس آن خدای خشمگین خانه اش اینجاست؟ انجا در زمین؟ گفت آری خانه ی او بی ریاست فر فرش هایش از گلیم و بوریاست م مهربان و ساده و بی کینه است م مثل نوری در دل آیینه است ع عادت او نیست خشم و دشمنی نا نام او نور و نشانش روشنی خشم نامی از نشانی های اوست حالتی از مهربانی های اوست قهر او از آشتی شیرین تر است مثل قهر مهربان مادر است دوستی را دوست معنی می دهد قهر هم با دوست معنی می دهد تازه فهمیدم خدایم این خداست این خدای مهربان و آشناست دو دوستی از من به من نزدیکتر از ازرگ گردن به من نزدیکتر آن آن خدای پیش از این را باد برد نا نام او را هم دلم از یاد برد آن آن خدا مثل خیال و خواب بود چ چون حبابی نقش روی آب بود م می توانم بعد از این با این خدا دو دوست باشم دوست، پاک و بی ریا می توان با این خدا پرواز کرد سفره ی دل را برایش باز کرد می توان مثل علف ها حرف زد با زبانی بی الفبا حرف زد می توان درباره ی هر چیز گفت می توان شعری خیال انگیز گفت مثل این شعر روان و آشنا پیش از اینها فکر می کردم خدا...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 0:17 توسط مهسا |
|
|
هر چه هستی باش،باش
با توام ای لنگر تسکین! ای تکان دل! ای آرامش ساحل! با توام ای نور! ای منشور! ای تمام طیف های آفتابی! ای کبود ارغوانی! ای بنفشابی! با توام ای شور ای دلشوره ی شیرین! با توام ای غم! غم مبهم! ای نمی دانم! هر چه هستی باش! اما کاش... نه،جز این آرزویی نیست: هر چه هستی باش! اما باش!
عیدتون مبارکککککککککککککککک
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 13:55 توسط مهسا |
|
|
شبی پسر کوچکمان نزد مادرش که در آشپزخانه در حال پختن شام بود رفت و یک برگ کاغذ را به او داد.
همسرم دستهایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند.پسرمان با خط بچه گانه ای نوشته بود: صورتحساب کوتاه کردن چمن باغچه ۵ دلار مرتب کردن اتاق خوابم ۱ دلار مراقبت از برادر کوچکم ۳ دلار بیرون بردن سطل زباله ۲ دلار نمره ریاضی خوب گرفتم ۶ دلار ۱۷ دلار جمع بدهی شما به من!! همسرم را دیدم که به چشمان منتظر پسرمان نگاه می کرد.چند لحظه خاطراتش را مرور کرد وسپس قلمش را برداشت وپشت برگه صورتحساب نوشت: *بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ *بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم هیچ *بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزگ بشی هیچ *بابت غذاو نظافت تو و اسباب بازیهایت هیچ و اگر تمام اینها را جمع بزنی می بینی که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است. وقتی پسرمان آنچه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلا به طور کامل پرداخت شده! |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:54 توسط مهسا |
|
|
*آدم به جرم خوردن گندم
از بهشت رانده شد اما چه غم؟! حوا خودش بهشت بود...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم شهریور 1385ساعت 2:29 توسط مهسا |
|
|
*در یک کرم ابریشم هیچ نشانه ای از تبدیل شدن به پروانه ای زیبا نیست!!
*کافر آن نیست که خداوند را باور ندارد بلکه کسی است که با نفی به اثبات او می پردازد... *ما اغلب آنقدر از مورد قبول واقع نشدن هراس داریم که پیش از آنکه دیگران ما را نپذیرند ما آن را در حق خود انجام می دهیم!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 11:24 توسط مهسا |
|
|
عیدتون مبارک
****و حالا یه سور پریز!!یه شعر از مامانم!
"خوشا دردی که درمانش تو باشی" خوشا راهی که همراهش تو باشی دمادم بر خیالم نقش بندی خوشا جانی که جانانش تو باشی شب و روزم در آمیختست با تو خوشا روزی که پایانش تو باشی ببستم چشم تا جز تو نبینم خوشا خوابی که رویایش تو باشی چمن با گل نوای عشق سر داد خوشا عشقی که معنایش تو باشی سر آغاز جهان مطرب ندا داد خوشا سازی که آوازش تو باشی سحر هاتف ندای عشق سر داد رسید مجنون و لیلایش تو باشی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 22:38 توسط مهسا |
|
|
ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه زهر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز برای روز آینده عمر آینه ی بهشت اما آه بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خستست گویا یکی از دریچه ها بستست نه مهر فسون نه ماه جاو کرد نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 14:9 توسط مهسا |
|
|
*من آن گلبرگ مغروم که می میرم ز بی آبی
ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم...
*ضد عشق نفرت نیست......بی تفاوتی است!! *نیرومندترین عشق آنست که شکنندگی خود را نشان دهد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 20:30 توسط مهسا |
|
|
رسید مژده که غم ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند من ارچه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 0:3 توسط مهسا |
|
شکافت خدای علی سینه ی کعبه را تا بگوید که تنها همین یک بار ..... کعبه عاشق شد.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 15:10 توسط مهسا |
|
امروز تولدمهههههههههههههه
به مناسبت میلاد حضرت علی از نهج البلاغه چند تا جمله می نویسم: * *بهترین زهد انست که آن را پنهان نگهداری... *کوله ات را به اندازهای پر کن که سبکباریت را نگیرد *آن کس که به وجود آب ایمان دارد هرگز تشنه نمی ماند *شاد باد آنکه به جای زشتیهای مردم به زشتیهای خود می اندیشد *اگر به آنچه می خواستی نرسیدی از آنچه هستی نگران مباش *به آثارعبادت بنگرید که چگونه شاخه های تکبر را در هم می شکند *صبح برای آنان روشن است که چشمی برای دیدن دارند
دنیا گذرگاه عبور است نه جای ماندن... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 9:6 توسط مهسا |
|
|
*آزادی یعنی:
داشتن مهمترین چیزهای عالم بی آنکه صاحبشان باشی...
*حباب ها همیشه قربانی هوای درون خویش اند.
*نقاشانی هستند که خورشید را به صورت لکه زردی در ی آورند.اما کسانی هستند که با هنرشان لکه زردی را به خورشید مبدل می کنند!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 13:32 توسط مهسا |
|
|
*اگر کسی را دوست داری بگذار برود...اگر بازگشت همیشه متعلق به توست و اگر بر نگشت از ابتدا تعلقی به تو نداشته!!
*کسی که در سرنوشت دیگران مداخله میکند به سرنوشت خود پی نمی برد... *هیچ کس لیاقت دیدن اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود!! *اگر می خواهید بزرگ و پر ارزش شوید هنگامی که اشکهایتان می خواهند سرازیر شوند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 19:52 توسط مهسا |
|
|
سلام
بنا به اصرار مکرر شما عزیزان میخوام مطلب قبلی رو ادامه بدم......
*قوانین اتوبوسی مورفی: *اگه تو دیرت شده اتوبوس هم دیر میاد *اگر زود برسی اتوبوس دیر میاد *اگر بلیط نداشته باشی پول خورد هم نداریو وقتی پول خورد داری که بلیط هم داری!! *مدت زیادی منتظر اتوبوس میمانی و خبری نیست به محض روشن کردن سیگار اتوبوس میرسد.به عبارت دیگر اگه سیگار روشن کنی اتوبوس میرسد(سیگار کشیدن کار خیلی بدیه!!!
*قوانین مادرانه مورفی: *مادر همیشه راه بهتری برای انجام کارتان پیدا خواهد کرد.البته بعد از اینکه کار را به سختی انجام داده باشید *موفقیت ها به وسیله مادرتان حاصل شده اند(شکست ها تقصیر خودتان است!!!) *هر چقدر بیشتر سعی کنید چیزی را از مادرتان پنهان کنید او بیشتر به وب کم شبیه میشود *هر چقدر مادرتان بیشتر بردن چتر را به شما توصیه کند احتمال بارش بیشتر است!! *نصیحت مادرانه ای که با بی توجهی از کنارش رد شده اید مهم ترین توصیه زندگی تان بوده *هیچ وقت به مادرتان نگویید کار ندارید او همیشه برایتان کاری پیدا خواهد کرد
خوشتون اومد؟حتما حتما حتما نظر بدید |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 20:14 توسط مهسا |
|
|
*در مورد قوانین مورفی
لبخند بزن ... فردا روز بدتری است اگه تا حالا در مورد قوانین مورفی چیزی نشنیدین این مطلب رو بخونین.خوب؟ *نان کره مالیده شده از روی کره ایش به روی فرش سقوط میکنه هر چی فرش گرونتر این احتمال بیشتر! *اگر در توده ای دنبال چیزی بگردی شی مورد نظر در ته توده قرار دارد *روزی که چترت را فراموش کنی باران می بارد! *وقتی در ترا فیک گیر کردی لاینی که تو درآن هستی دیر تر راه میفته! *هر چیزی که بتونه خراب بشه خراب میشه اونم در بد ترین زمان ممکن! *در صورتی که شانس درست انجام دادن یک کار پنجاه پنجاه باشداحتمال غلط انجام دادن آن نود در صد است *اگر به نظر می رسد همه چیز خوب پیش میره حتما چیزی رو از قلم انداختی *همه چیزها یک باره خراب مشن
قوانین درسی مورفی: *۸۰٪ امتحانات پایان ترم بر اساس کلاسی هست که در آن غایب بودی! *وقتی قبل از امتحان نکات را مرور می کنی مهمترینشان ناخوانا ترینشان است
می دونم خسته شدید(شدم!!
ادامه دارد....... |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مرداد 1385ساعت 6:6 توسط مهسا |
|
|
*بهتر نیست به جای لعنت فرستادن به تاریکی یک شمع روشن کنیم؟!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 23:6 توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از نو ساختن یک زندگی دشوار نیست
کافیست بدانیم ما همان قدر نیروداریم که قبلا داشتیم |
| پیوندهای روزانه |
|
جوک و اس ام اس آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
خاطرات بارانی پرتقالی کد تنظیمات آهنگ گلبرگی از شقایق اس ام اس |